... که در جهنم غربت، به یاد خانه بیفتد و دلتنگ شود...
دلتنگ چیزهایی که حتی خودش هم نمی داند چه هستند.
دلتنگ شود و گله کند ...
دلتنگ شود و در اندوهی غریب فرو رود...
اندوهی که با هیچ هدیه و شادی و تبریکی کم رنگ نشود.
.... و درست زمانی که فکر می کند آن روز، ملال آورترین سی ام دی زندگانی اش است ، یک آسمان پر از برف هدیه بگیرد!
*چه خوب می شود اگر این برف ها نشانه باشند...
نشانه ای از اینکه یک نفر آن بالا حواسش به تو هست ...
چه خوب می شود اگر آن روز، بزرگترین هدیه ات را از خودِ خدا گرفته باشی ...

...
به کار آن که برون از بهشت گشته عجب نیست
که در جهنــم غربت ، به یاد خانه بیفتد
...
اگر عجب نیست پس چرا همه این قدر متعجبند؟؟!!

به دیدارم بیا هر شب ، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است .
بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها
دلم تنگ است.
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
........
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها ...
چند وقتیست که دیگر دلم خوش نیست!
ادامه مطلب
گفته بودم که حافظ از جیک و پیکمان باخبر است .... شب یلدا هم این موضوع را ثابت کرد.
البته همه پیش بینی هایم درست از آب در نیامدند.
این بار فالم «نسیم شمال» نبود .... چیزی بود فراتر از آن:
....
مرو بخواب که حافظ به بارگاه قبول
ز ورد نیم شب و درس صبحگاه رسید
فکر می کردم فقط حافظ شیرازی است که نمی داند خواب و تنبلی مانع پیشرفت من شده، آن هم نه چون در شیراز است، بلکه به خاطر اینکه به رحمت خدا رفته....خب،به سلامتی فهمیدم ایشان هم خبر دارد...دیگر خیالم راحت شد!!
می خواستم خودم را بزنم به آن راه و به روی خود نیاورم که این مرتبه فالم چه بوده اما دیدم ما که با حافظ این حرف ها را نداریم!!
حافظ جان ... به هر حال ارادتمندیم!!
