با عرض سلام و با آرزوی این که هر جا هستید از شلنگ و تخته انداختن پرهیزیده باشید و توافق حاصلیده و موهایتان را هم عروسکی شانه کرده باشید و باشیم می رویم سراغ خاطرات گذشته های دور ِ دورِ دور!!

...خاطرات تنبانی!!

البته قبل از هرچیز، عرض شود که پس از مدت ها ننوشتن، به سلامتی و میمنت رشته ی کار به حدی از دستمان دررفته که هیچ کس پست قبلی را نفهمید...هر دم از این باغ بری می رسد...خدایا برای نعمت نامفهوم نویسی ات که بر ما ارزانی داشته ای بسیار متشکریم!! (ببین چه بنده ی خوب و نمونه و گل و گلابی داری...به حرف هایش گوش کن خب...آخر بنده ای که بیاید به خاطر نامفهوم نویسی هم شکرگزار باشد کجا گیر می آید؟؟!!چشمک)

کجا بودیم؟؟...آهان...

کشیک جراحی بودیم و برخلاف سابقه ی درخشان اینجانب، تا ساعت شش عصر در اورژانس پرنده پر نمیزد... تا اینکه بیماری آمد و قرار شد به طور اورژانس به اتاق عمل برود که تا آماده شدن وسایل و آزمایشات و شروع جراحی (تا ساعت 9شب) دیگر کسی کاری به کارمان نداشت...قرار بود این رکورد در کتاب گینس ثبت شود که پیغام رسید که از اتاق عمل فراخوانده شده ایم جهت ملاحظه و عکاسی...

بگذریم از اینکه از ورودی اتاق های عمل هر کس به ما رسید پرسید برای چه آمده ای و با شنیدن «عکاسی» فکر کردن منظورمان عکس رادیولوژی است و نه عکس علمی-فرهنگی-هنری جهت مورنینگ و اسلاید و این حرف ها!!

بالاخره ما را به قفسه ی لباسهای انباشته شده جهت مهمانان ناخوانده راهنمایی کردند...ما هم هر چه به دستمان آمد بر تن کردیم و دیگر نگشتیم ببینیم هنوز آن مقنعه ها که شکل دامن بلند بودند به قوت خود باقی هستند یا نه ولی تنبان ها همان قدیمی ها بودند و ما مانند یک عضو متعهد جامعه ی مجازی وظیفه ی خود دانستیم تا خاطره ی قدیمی خود]اینجا[ را مستند نماییم..توضیحات و توصیفات لباس های مزون پاریسی را هم در همان جا می توانید بخوانید.

فقط متاسفانه گوشی خدابیامرز ما از آن دوران شروع به مردن کرده بود و این عکس با دوربین دومگا پیکسلی گوشی عهد دقیانوسمان گرفته شده..امان از کمبود امکانات وگرنه عکسی می گرفتیم آن سرش ناپیدا مثلا!!

با ورود ما به اتاق عمل بعد از سلام و علیک رزیدنت سال سوم پرسید: خسته شدی خانم دکتر؟

با تعجب گفتیم: نه!! چرا خسته؟؟

گفت: کشیکای من همش همینجوریه دیگه...اینترنا از بس خلوته و خوش به حالشون میشه زخم بستر میگیرن!!...خودمونم ترکیدیم بس که از بیکاری تو پاویون چای خوردیم!!نیشخند

گفت ولی کاش زبانش را مار و اژدهای دوسر میزد و نمی گفت...ای مرده شور آن چشم های دریاچه ی نمکت را ببرد مرد که از وقتی از اتاق عمل بیرون آمدیم تا خود صبح و تحویل کشیک به گروه بعدی همین طور یک ریز یا پنج تا ده تا مریض می آمد یا برای بیماران بستری اورژانس ویزیت جراحی می گذاشتند...همه هم از ذلیل مرده های چاقوکش!! (برخلاف کشیک قبلی اورژانسم که حتی یک بار هم ویزیت بستری های بخش اورژانس در شب نداشتم)

یعنی جوری پدرمان درآمد که دیگر از ساعت شش صبح چشم هامان آلبالو گیلاس میچیدند و سو نداشتند یک گرافی پیزوری را ببینند!!

* کلا سه یا چهار بار در کشیکهای اینترنی در مود مریض دیدن نبودیم و از قضای روزگار یکیش هم آن روز بود...اصلا قسمت مریض پران ذهنمان از کار افتاده بود و رزیدنت سال یک را هم با خودمان بیچاره کردیم در کمال شرمندگی !!

**امیدوارم این بار رمز به دستتان برسد...به جان چهارده تا بچه تان، اصلا به جان چهارده تا بچه ی خودم رمز را خصوصی فرستاده بودم...از این پیام های «پیام شما فرستاده شد و نویسنده ی وبلاگ خواهد دید» و اینها هم آمده بود..حالا کجا رفته را دیگر خدا عالم استابرو...این رمز هم بیشتر به خاطر این است که عکس های محبوبم در ایـ.ـنـ.ـسـ.ـتـ.ـا.گـ.ـ.ـرام را به شما هم نشان بدهم و چون این وبلاگ یک جورهایی مخفی است و این صحبت ها و آنجا هم یک صحبت های دیگر ،خلاصه تداخل و تشابهی پیش نیاید.

+ ... تاریخ نگارش: ۱۳٩۳/٢/۳۱ ... نويسنده: خانم کوچولو ... پيام هاي دوستان ()

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ... تاریخ نگارش: ۱۳٩۳/٢/۳۱ ... نويسنده: خانم کوچولو ... پيام هاي دوستان ()

بعضی آدم ها اصلاً شکل مرگ نیستند.

هزار سال هم که بگذرد، وقتی به عکس هاشان نگاه کنی خیال می کنی که همین فردا هم می توانی بروی دیدنشان...انگار نه انگار که دیگر نیستند.

رازیست در بعضی نگاه ها، که همیشه زنده است.

این آدم ها در عکس هاشان نفس می کشند...حتی اگر مرده باشند!

 

*از عکس های منتشر نشده در اینـ ـسـ ـتا گـرام.

**اینجانب زنده است و بعد از دیدن یک عکس این حرف ها در دلش قلنبه گردیده و هیچ منظور دیگری ندارد.

***خدا قسمت کرد و عکسی از آن تنبان های کذایی گرفتم ولی نمی شود که چیزهای اینچنینی را همین جور آشکارا بگذاریم خدای نکرده یک وقت سوژه شود...خصوصی سازی را هم که کسی نمیبیند...تا جایی که دستم می رسیده رمز را پراکنده ام..چرا هیچ کس پیام های خصوصی اش را چک نمی کند؟!

****حال بچه ی سیزده به علاوه ی یکتان چه طور است؟!

+ ... تاریخ نگارش: ۱۳٩۳/٢/۱٦ ... نويسنده: خانم کوچولو ... پيام هاي دوستان ()

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ... تاریخ نگارش: ۱۳٩٢/۱٢/٢٦ ... نويسنده: خانم کوچولو ... پيام هاي دوستان ()