بعد از اورژانس، نوبت به فیلد بهداشت رسید.

 از روز اول سعی ما و هم گروهی های جدید بر این بوده که از این فرصت کم، تا آن تهِ تهش برای ساختن اوقاتی مفرح استفاده کنیم. هم اینک با کمال افتخار اعلام می داریم که با همت و پشتکار و توان ایـ.ـرانـ.ـی (!!) همگی به درجه ای نائل آمده ایم که به ترک دیوار هم می خندیم.... فقط عیب کار اینجاست که خنده هامان بند نمی آیند و در همه حال می دانیم که تمام این سرخوشی ها گذرا هستند و از بینی مان به در خواهند شد، متأسفانه!! و مسلم است که خداوند تلافی جویان و بر هم زنندگان شادی اینترن ها را دوست نخواهد داشت.... تا جهنم هم که چهار انگشت بیشتر فاصله نیست ... از ما گفتن بود!!

...................
 
همراه خانمی که مسئولمان است رفته ایم به یکی از قسمت های نظام بهداشتی. آقای دکتری که آمده اند برایمان صحبت کنند لیست را می نگرند و ماها را می شمارند .... نتیجه سرشماریشان یکی بیشتر از لیست است!!
 
دوباره می شمارند .... و با تعجب به لیست نگاه می کنند...
همگی زیر زیرکی می خندیم .... هیچ کس نمی خواهد قضیه را روشن کند و بگوید که آن خانمی که آن طرف نشسته مسئول ماست، نه همکلاسی مان... حتی خود خانم مسئول!!

احتمالاً همه دلشان می خواهد فکر کنند یک نفر از این جمع، دو تا سر دارد!!نیشخند
  
 ..................

مشغولمان کرده اند به کارهایی که نه به درد دنیا می خورد و نه آخرت!! البته به درد دنیای خودشان که می خورد .... چون همیشه این کارهای بی فایده با اسم های دهان پر کن هستند که می توان رویشان مانور داد و چنان مهم جلوه شان داد که گویی شاخ غولند .... یا مثلاً با انجام این مدل کارها سلامت مملکت گل و بلبل می شود و ....
انگار نه انگار که خودشان همگی این کارها را بلدند و هیچ گلی به سرمان نزده اند!! بگذریم ....

ما بین این مشغولیت ها از خاطراتمان می گوییم و هر هر می خندیم. آقای همگروهی که نصف اساتیدمان را مستخدم و سیب زمینی فروش و ... می بیند .... خاطره ای از فلان رزیدنت تعریف می کند، می گوید: همونی که چشماش چپه! ......... بیشتر که کنکاش می کنیم معلوم می شود منظورش همانی است که صغیر و کبیر به خوش تیپی می شناسندش!!

همزمان تصور می کنیم ماها را چگونه می بیند(ابلهیولشیطان... ).... همگی می زنیم زیر خنده و همگروهی هاج و واج نگاهمان می کند!! 

....................

همگروهی خاطره بانمکی تعریف می کند .... در حال خنده حس می کنیم یک جای داستان گیر کرده و کمی که بیشتر توضیح بدهد، قضیه مورد دار می شود ..... دوستی که کنارمان است برای اینکه مانع از توضیحات بیشتر شود می گوید: می دونیم ... می دونیم .... آخرش رو بگو!!

با این حرف، خنده ها تبدیل به غش و ضعف می شودقهقهه .... همگروهی بیچاره گمان می کند که خاطره اش چه قدر خنده دار بوده، غافل از اینکه ریسه رفتن هایمان به خاطر آن مدل اورژانسی است که دوستمان سر و ته قضیه را به هم آورد!!

.....................
 
می گوییم: آستانه خنده مان به شدت پایین آمده ..... باید فکری به حالش بکنیم.
 
در حالی که هر کدام یک دستمال داریم و اشک ها و بینی هایمان را پاک می کنیم ، آقایی که قرارهایمان با کارکنان مرکز بهدا شت را هماهنگ می کند از راه می رسد تا بگوید که می توانیم خانم فلانی را ببینیم.... همین که قیافه های ما و چشم های قرمز و اشک آلود یکی از بچه ها را می بیند لبخند روی صورتش می ماسد و تا آخرین لحظه با تعجب به دوستمان می نگرد!!

دیگر کم مانده بود بگوید: خانم دکتر، کی ناراحتت کرده، برم شل و پلش کنم؟؟!!
 
می رویم دیدن خانم فلانی .... به دقیقه نمی رسد که تمام زحماتمان برای غلبه بر خنده های الکی به باد می رود.....

دوستمان می گوید: ...غضر(!!) از مزاحمت...خنده!!

خودش پیش از بقیه خنده اش می گیرد ... و دوباره جرقه می افتد به انبار باروت و همگی مانیک می شویم ..... این حالتمان به خانم فلانی هم سرایت می کند... طفلکی تا سرش را بلند می کند که جوابمان را بدهد می زند زیر خنده...

 

...خلاصه که بلبشویی شده این روزگار ما!!

+ ... تاریخ نگارش: ۱۳٩۱/٢/٢٧ ... نويسنده: خانم کوچولو ... پيام هاي دوستان ()

از هرکسی می پرسیم، می گوید طب اورژانس بهترین بخش اینترنیست!! بنابراین خدا باقی اش را ختم به خیر کند...آمــیـــــن!

........

هـــی هـــی هــــی .... چه قدر دلمان برای خودمان در کشیک اول می سوزد !! بدون هیچ توضیح و توجیهی گذاشتندمان به مریض دیدن .... همین طور از این بیمار به آن یکی می پریدیم و گیج می خوردیم ....تا ساعت 4 صبح ،حتی 5 دقیقه هم نتوانستیم مداوم بنشینیم ... شاممان هم شد همان بستنی که یکی از پرسنل همه را مهمان کرده بود ... آن هم ساعت 2:30 بعد از نیمه شب!!

تنها چیزی که به وضوح به خاطر داریم پسربچه ای است شبیه پسرداییمان و عجیب اینکه مادرش هم شبیه زن داییمان بود!! وقتی رفلکس هایش را چک می کردیم قلقلکش می آمد. پدرش می گفت: ما این همه خودمونُ کشتیم اخمات رو وانکردی، ببین دکترا چه مهربونن، این طور خندوندنت!!

..........

جمله ای که در اورژانس بیشتر از همه به گوش می رسد این است:

« خانم پرستار، این سِرُم چرا نمیره؟؟!!...یا نمیاد ...یا ...!! »

یعنی سرم هم درد است و هم درمان برای این ملت!!
یک جاهایی همه عشق فشارند و اینجا هم همگی شیفته سرم!!

کلی هم ما را خانم پرستار نامیده اند این وسط.... ولی ازوقتی مهرمان را تحویل گرفته ایم انگار یک جوری همه باورشان شده که نباید گول چهره کوچولویمان را بخورند. ان شاء ا... سوتی هامان هم کم و کمتر می شود.

البته یک عده جوان جاهل هم بودند که وقتی از چند و چون بیمارشان می پرسیدیم گفتند: پس کی دکتر میاد ببیندش؟؟

حوصله که نداریم روشنشان کنیم ... این است که در دل می گوییم: ما را هویج فرض می کنی پدرسوخته؟؟!!قهر

*در کشیک دوممان مُهر یکی از پزشکان فیس طبی را پای برگه اعزام یکی از بیماران دیدیم و در ساعت 2 صبح حالمان بسی عوض شد.

**لطفاً ... لطفاً...لطفاً ... این قدر به خودتان ضربه نزنید، دعوا نکنید، تصادف نکنید، خود زنی و کشی(!!) نکنید، سکته نکنید، متشنج نشوید.... کلاً خواهشمند است بیمار نشوید!!

مخلص کلام اینکه، همسایگان یاری کنید تا ما کشیک داری کنیم!!

*** روزگاری بود که ما استیجر بودیم و به هر بخشی پا می گذاشتیم دیگر کسی بیمار نمی شد .... کشیک بودیم و پرنده پر نمی زد ... یادش به خیر!

به هول و قوه الهی، ما و همگروهی های سابق اینترن هستیم و یکی از یکی بد کشیک تر!! وقتی بخش نورولوژی در حال انفجار است شک نکنید که فلانی کشیک بوده .... وقتی بخش جراحی دیگر تخت خالی ندارد تا بیمارش را از اورژانس منتقل کند،معلوم است که آن یکی شان کشیک است!!

کشیک های اینجانب نیز مثل مابقی دوستان... یعنی همین طور از در و دیوار بیمار  می ریزد .... طوری که بعد از چند کشیک سنگین در حالی که به طرز ناباورانه ای یکی از کشیک ها مان ،از خلوت ترین شب های اورژانس بود – چشم بد دور!! گوش شیطان کر!! الهی که همیشه خلوت باشدBegging... (گریه حضار بعد از دریافتن شدت علاقه راوی به کشیک!!)- توانستیم نفسی بکشیم و دستی به کیبورد برسانیم!! مثل اینکه خوش کشیکی همگروهی به بد کشیکی ما چربیده بود.... حسابی هم چربیده بود ها!!

بعد هم قرار بود یک دور از روی نوشته مان بخوانیم ببینیم چه پست می کنیم که به سلامتی و میمنت همین الآن خواندیمش و متنی که 28 فروردین نوشته شده را هم اینک منتشر می کنیم برود پی کارش!! ( خوابالوی تنبل هم خودتی!! دِهـَــــه!!خمیازه)

 

+ ... تاریخ نگارش: ۱۳٩۱/٢/۱۱ ... نويسنده: خانم کوچولو ... پيام هاي دوستان ()

دهمِ فروردینِ هزار و سیصد و نود و یک – پشت پنجره ما

......

آخرین پست سال 89 را می خواندم...
آرزو کرده بودم ماهی کوچولوها هفت سین 91 را هم ببینند ... که خب این آرزو هم کنار خیلی های دیگر برآورده نشد.

ببینیم این 91 چه گُلی به سرمان می زند ... بالاخره آدمی به امید زنده است مادر!!

راستی 91تان مبارک .... ان شاء ا... 1491 را هم ببینید همه با هم!!

.....

بنا به دلایلی که ترجیح می دهم به صورت عمومی بیان نکنم و گرفتاری هایی که کسی قادر به حدس زدنشان نیست، بعد از یک ماه آف گرفتن و استراحت، در حالی که حس می کنم حتی یادم نیست سدیم را با کدام N می نویسند، دوران اینترنی را شروع می کنم. آرزوی موفقیت برای من فراموش نشود ها!!مژه لطفاً!!

چند وقتی که بالای سر این «لی لی» بیچاره نبودم باز هم چندتا از دوستانش خداحافظی کردند و رفتند پی زندگیشان ...به سلامتی و میمنت دیگر باید لینک دانی را از « اصحاب مجازستان» به « روزی روزگاری در مجازستان» تبدیل کنیم .... یا اینکه یک عدد « سابق » بزنیم تنگش با دوغ و پیاز اضافه و خلاص!!

*برایم دعای خیر کنید .... و نیز برای بیمارانی که سروکارشان به من می افتد!!

+ ... تاریخ نگارش: ۱۳٩۱/۱/۱٥ ... نويسنده: خانم کوچولو ... پيام هاي دوستان ()

 

این سفیدی ها انگار نوروز را با کریسمس اشتباه گرفته اند .... غافل از اینکه شکوفه ها زودتر جنبیده اند!!

*برای همه خوب هایی که می شناسم و نیز برای همه خوب هایی که نمی شناسم، همه خوبی های دنیا را آرزو می کنم ...

خدایا، کاری کن همیشه این «خوب ها» خیلی خیلی خیلی بیشتر از «بقیه» باشند ..... آمـــیـــــــــن!

+ ... تاریخ نگارش: ۱۳٩٠/۱٢/٢٩ ... نويسنده: خانم کوچولو ... پيام هاي دوستان ()